حكيم زجاجى

1011

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو بشنيد بهرام بيدار شد * ز مستى سرافراز هشيار شد ز خواب اندرآمد دگر شب نخفت * دلش گشت با درد و اندوه جفت به سوى خزينه شد از گرد راه * تهى ديد از سيم و زر جايگاه ز لعل و ز ياقوت رنگى نديد * به جاى زر سرخ سنگى نديد به زرّادخانه شد از ره به درد * كمانى نديد اندر آن جاى مرد ز عارض چو معروض شد بازخواست * ز لشكر نمىگفت با شاه راست نبد مانده در خيل خسرو سپاه * جهان گشت بر چشم خسرو سياه فرستاد سوى گله تيزمرد * بيامد برش زود فرياد كرد به شه گفت اسبان همه لاغرند * به جاى گيا خاك و خون مىخورند نماندست در گله يك اسب جنگ * بپريد از چهرهء شاه رنگ چو شد خيره‌روى آن شه تيره‌راى « 1 » * سپيده به دست اندرآورد پاى ز غصه سر اندر بيابان نهاد * فرس را همىراند چون تندباد به يك‌دم ببريد شش ميل راه * به اسب اندرون بود چون پيل شاه ز دور اندرون سيزده باب « 2 » ديد * ملك جاى آسايش و خواب ديد زده خرگهى ديد بر سبزه‌زار * به نزديك خرگه درختى چنار سگى ديد آنجا برآويخته * به حلق اندرش ريسمان بيخته به دل گفت كاين سگ مگر دزد بود * كه آويختن دزد را مزد بود چو نزديك خرگاه شد نامجوى * يكى پير آمد برش ماهروى رخى سرخ و رخشان و ريشى چو شير * زمين را ببوسيد نزديك مير چنين گفت با آن شه ارجمند * كه يك‌دم به زير آى ز اسب سمند بياسا ، بياشام يك كاسه دوغ * به زير آمد آن خسرو بافروغ در آن كهنه خرگاه شد همچو هور * نشست از بر تخت بهرام گور بشد پير آورد و يك كاسه شير * همان مسكه و نان و دوغ و پنير چو بنهاد آن خوان بر نامور * به دو گفت كاى نازديده بخور جوابش چنين داد بهرام شير * كه من هستم از غصه‌ها گشته سير

--> ( 1 ) رولى رسه و تيره‌راى ( 2 ) دار